تبليغاتX
کلاغ پر























کلاغ پر

شما جهان خود را مي سازيد همانگونه که درآن پيش مي رويد. چرچيل

از نظر مردها وقتی....
به مردی احترام میزاری یعنی بهش علاقه داری

احترام نمیزاری یعنی بی شخصیت هستی و تربیت
خانوادگی نداری

به سوال مردی پاسخ میدی یعنی
داری پا میدی

 جوابش رو نمیدی یعنی امل و ندید بدید و دهاتی هستی
لبخند میزنی یعنی جلفی

نمیخندی یعنی بد اخلاقی و بیچاره اونی که قراره تو رو تحمل کنه
وقتی حرف میزنی و معاشرت میکنی و از خودت دفاع میکنی یعنی هفت خطی

وقتی سکوت میکنی یعنی منزوی هستی و روابط عمومی خوبی نداری و شاید مشکل روانی داری
وقتی گریه میکنی یعنی سست و ضعیفی یا اشک تمساح میریزی

گریه نمیکنی یعنی بی احساسی و زنانگی نداری و رفتارت مردونه هست
وقتی دوست پسر داری یعنی خرابی هرچند این رو به روت نمیارن

وقتی دوست پسر نداری دروغ میگی و داری جانماز آب میکشی
وقتی قصد ازدواج داری یعنی میخوای یکی پیدا بشه آویزونش بشی و خودت رو بهش بندازی 

وقتی قصد ازدواج نداری یعنی داری کلاس میزاری و از خداته که یکی بیاد تو رو بگیره
وقتی مردی خیانت کنه همه براش دلسوزی میکنند و میگن: طرف براش کم گذاشت و رفت سراغ یکی بهتر و اون طرف حتی اگه همسرش هم باشه باید مردش رو ببخشه و خودش رو اصلاح کنه

 اصلا مرد اگه تنوع طلب نباشه که مرد نیست 

 وقتی زنی خیانت میکنه میگن: ای فاسد بی چشم و رو

و گذشتی در کار نیست و اگه همسرش نباشه اسید پاشی و اگه همسرش باشه سنگسار
و......و.....و
و با تمام اینها من یک زنم

میگم و میخندم و اشک میریزم و میجنگم و عشق میورزم
و شما هم مرد باشيد

مردی که با تمام مردانگی تنها یک روز نمیتونه زیر بار این فشارها و قضاوتهای بی ربط به جای یک زن زندگی کنه

 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 9:49 توسط رويا|

سلام...

خوب دوستان دیگه الان زمستونه و حتما بیشتر جاها زمین سفیدپوش شده...

این روزای زمستون و برف باریدنا منو میبره دوران کودکیم. یادتونه تا یه کم برف میومد همه می پریدیم بیرون تا برف بازی کنیم.. یادتونه چقدر آدم برفی درست می کردیم؟ از گلوله برفیا که تو کوچه یهدفعه دوستمون قافلگیرمون می کردو و با یه گلوله برفی از پشت ذوق زدگی شو نشون می داد چی؟

چه دورانی بود...

یادمه تو کوچه ها توروزای برفی پر بود از بچه ها...

اما حالا....

با اینکه این همه برف اومده دیگه از بچه ها و سرصداها و گلوله برفیا خبری نیست؟

بچه ها کم شدن یا بچه گی ؟

به نظر من هردوتاشه .. دیگه تو این دوره بچه ها بچه نیستن همشون بزرگ به دنیا میان.

همین که بچه اولین گریه زندگیشو می کنه مامانا زود تو تخت الکترونیکی میذارنش که براش لالایی بخونه.. و اینجوریه که مامان برقی بچرو بزرگ می کنه. یه خورده که میگذره دورش پر میشه از کامپیوتر و تلوزیونو و....

برای همین بچه با کمک این پرستارای برقی بزرگ میشه .. و این پرستارا بچه هارو یه جا ساکت بزرگ می کنن و دیگه نمی ذارن بچه بدو بدو کنه و با بقیه بچه ها بازی کنه...

یه کم که می ذره و همین که بچه پاشو میذاره تو مدرسه مامانا  10کتاب بزرگتر از خود بچه میدن دستش که بخون مادر جان ببین دختر عمت از این کتابا می خونه توهم باید بخونی که از اون کم نیاری...

بابا دست بچشو میگیره که زود بیا بریم فلان کلاس ثبت نامت کنم که بچه خالت اونجاست نمی خوام جلو شوهر خالت کم بیارم و..

و اینجوری کودکی بچه پر میشه بازی الکترونیکی و تنبلی و بچگی میمیره و بلافاصله با رفتن به مدرسه بچه ها بزرگ میشن و آدم بزرگام که دیگه نباید تو کوچه ها بازی کنن چون کلاسشون میاد پایین.

یه جورایی خیلی دلم واسه این بچه ها می سوزه .. تو خیابونای برفی به بزرگترا میگن تورو خدا بزارین گلوله برفی بردارم اما اونا یه اخم می کنن و میگن:

نه عزیزم این برفا کثیفه لباسات کثیف میشه. خودت می دونی امروز کارگرمون نمیاد منم که ناخونام میشکنه بخوام لباساتو بشورم...

یا میگن: برفا سرده سرما می خوری . اونوقت نمی تونی بری مدرسه از کلاس زبانم عقب میوفتی... اونوقت شوهر خالت پز بچشو به من میده...

و انقدر از ایسن حرفا که بچه به یه گلکسی رازی میشه ...


واقعا چرا پدر مادرای امروزی انقدر بد شدن؟ از کودکی خودشون فراموش کردن؟ چرا اون شادی و هیجانو به بچه هاشون نمی دن؟

واقعا تقصیر چیه؟ یا تقصیر کیه؟ تقصیر تکنولوژی و زندگی روانیه؟

شما چی فکر می کنین؟

چی باعث میشه که بچه های حالا این عکس العمل و نسبت به درس و مشق داشته باشند؟


رویا نوشت:

-از همه دوستان ممنونم که منو فراموش نکردن.

- ببخشید اگه بد نوشتم. فالبداهه بود.

- یه نکته جالب دیگم هست که الان به ذهنم رسید. دقت کردین که حتا تلوزیونم دیگه بچه هارو فراموش کرده؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 16:21 توسط رويا|

سلام دوستان........

ممنونم که تو این مدت فراموشم نکردین...

بهتون حق میدم دیر اومدم .. این دوروز داشتم کارای عقب افغتادمو می کردم.

خوب بلاخره امتحانام تموم شدو با خیال راحت اومدم اینجا که به بروبچ آزاد و سراسری (تا حدودی)و اوناییی که هنوز تموم نکردن چز بدم..

از انجایی که به هدف نهایی رسیدم یه خبر بهتون میدم که تا چند روز دیگه با پستی به نام کودکانه ای دیگر به روز خواهم شد..

پس تا کودکانه ای دیگر

بدرود

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 18:32 توسط رويا|

سلام............

سلام به تمام دوستانم...

ببخشید که خیلی وقته نیومدم .. این پستم فقط و فقط به خاطر شما گذاشتم که به یادم بودین و ازم خواستین...

راستش این مدت خیلی گرفتار بودم و اصلا وقت نکردم به وب سر بزنم اما قول می دم در اولین فرصت بعتد از امتحانام یه ÷ست خوب براتون بذارم....

از همتون معذرت می خوام و ببخشید که خیلی وقته نیومدم ...

پالبته منتظر پیشنهادای عالیتون در مورد مطلبای جدید هستم...

تا درودی دیگر... بدرود


نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 11:33 توسط رويا|

قسمت ...

واژه ای که در روز خیلی می شنویم و یه واژه نسبتا رایج بین ماست... حالا چی بهش اعتقاد داشته باشیم چه نه.

من تا چند وقت پیش اصلا بهش اعتقاد نداشتم البته هنوزم کاملا باور ندارم اما اتفاقاتی که این یک سال برای من افتاد باعث شد دربارش فکر کنم...


یک سال پیش دقیقا 89/4/12 من کنکور دادم...

یک ماه بعد نتایج اومد و من با رتبه 2500 مجاز به انتخاب رشته شدم و رتبم خیلی خوب بود مخصوصا برای من چون یک سری اتفاقاتی پیش اومد که به هیچ عنوان نتونستم اون سال درس بخونم...

و من انتخاب رشته شرکت کردم و با امید قبولی...

اما با کمال تعجب وقتی نتایج نهایی اومد من فقط دانشگاه پیام نور قبول شدم اونم رشته ای که اصلا خوشم نمیومد؟!

چند روز تمام گریه کردم   بعد به پیشنهاد داداشم برای تغییر روحیه رفتم سر کار .. سرکار رفتنم باعث تغییر روحیه و کسب کلی تجربه بود که از صدتا دانشگاه تهران بیشتر به دردم می خوره...

و اونجا به اصر ار کارمندا دوباره کنکور شرکت کردم ... اتما چون سرم یه مقدار شلوغ شد هیچی نخوندم...

و دوباره 90/4/11 رفتم سر جلسه کنکور و یه ماه بعد نتایج اعلام شد:

با رتبه 4500 مجاز به انتخاب رشته شدم.. بازم سوپرایز شدم چون درس نخونده بودم اما با اعلام نتایج نهایی بیشتر سوپرایز شدم:

من علوم تربیتی دانشگاه فردوسی مشهد قبول شدم...

نمی دونم می دونین یا نه اما دانشگاه فردوسی سومین دانشگاه ایرانه و خیلی دانشگاه عالی ..

وقتی نتایج و دیدم به شدت احساس ناراحتی می کردم چون یه سال عمرم بر باد رفت و امسال با رتبه بالاتر قول شدم اونچیزی که پارسال حقم بود... واقعا حس بدی داشتم و کلی گریه و اشک...

یه مدت  رفتن یا نرفتن مسإله زندگیم شد...  و با اومدن نتایج تغییر رشته درگیری ذهنیم بیشتر شد:

یک طرف ماجرا رشته مورد علاقم بود که کلی برای رسیدن به اون جنگ کردم و یک سال تموم زجر کشیدم برای رسیدن بهش .. باورتون میشه اگه بگم تو این دنیای بزرگ هیچکس با من موافق نبود؟ اما من کار خودمو کردم و رسیدم بهش و تو این راه کلی غرورم شکست. کلی خورد شدم. کلی گریه کردم و...

و در مقابل دانشگاه مورد علاقم بود و جایی که همیشه آرزو داشتم برم اونجا با یه رشته ای که ازش خوشم نمیومد ، نه اینکه بگم رشته بدیه اما با روحیه من سازگار نیست...

شاید نفمین من چه حسی داشتم چون باید تو این موقعیت قرار بگیرین.. انتخاب سرنوشت..

و من تصمیم گرفتم بمونم تو دانشگاهی که اصلا ازش خوشم نمی یاد رشته ای رو بخونم که واقعا براش زحمت کشیدم...



و نکته جالب داستان اینجاست... چند شب پیش که دیگه مهلت ثبت نام من تموم شده بود اتفاقاتی افتاد که احساس پشیمونی کردم و واقعا دلم گرفت...

واقعا دلم می خواست برم فردوسی و شب کلی تو فکر ماجراهای گذشته و احساسم بودم که خوابم برد...

( من معمولا خواب نمی بینم و وقتی هم که خواب می بینم چیزی یادم نمی یاد)اما اونشب خوابم خیلی واضح بود..

خواب دیدم رفتم مشهد و در راه رفتن به دانشگاهم ولی به جای شادی دارم گریه می کنم و با تمام وجودم اشک می ریزم زیر لب می گفتم خدایا زمانو برگردون .. خدایا نمی خوام اینجا باشم و...

حالا به نظر شما قسمتم این بوده؟


نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 20:41 توسط رويا|

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»!

لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پ

اسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد»

پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»

پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز...

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 17:18 توسط رويا|

سلام دوستان...

من خیلی خوخول ( عصبانی )شدم...

 برای سومین بار دارم این مطلبو می ذارم...

اما چون من تصمیم دارم آدم موفقی باشم:

1- غر نمی ذنم...

2- به جای صرف انرژی تو شکایت کردن و سرزنش کردن بلاگفا دوباره مطلبمو تایپ می کنم...

پس بریم تا یاد بگیریم چگونه مو فق باشیم:


فرصت ها را شکار کنید:


انسان های موفق فرصت‌هایی را می‌بینند و پیدا می‌کنند که دیگران

آنها را نمی‌بینند.

بلند پرواز باشید:

 

 بلندپرواز هستند و دوست دارند حیرت‌انگیز باشند. آنها

هوشیارانه انتخاب می‌کنند تا بهترین نوع زندگی را داشته

باشند و نمی‌گذارند زندگی‌شان اتوماتیک‌وار سپری شود.


ترستان را کنترل کنید:

 

مثل بقیه ترس‌هایی دارند ولی اجازه نمی‌دهند ترس آنها را

کنترل و محدود کند.


شکایت نکنید:

 

به ندرت از چیزی شکایت می‌کنند و انرژی‌شان را به خاطر آن

از دست نمی‌دهند. همه چیزی که شکایت کردن باعث آن

است فقط قرار دادن فرد در مسیر منفی‌بافی و بی‌ثمر بودن

است.


فعال باشید:

همیشه مشغول، فعال و سازنده هستند. هنگامی که اغلب

افراد در حال استراحت هستند آنها برنامه‌ریزی می‌کنند و فکر

می‌کنند تا وقتی که کارشان را انجام می‌دهند استرس کمتری

داشته باشند.


متحد باشید:

 

خودشان را با افرادی که با آنها هم‌فکر هستند متحد می‌کنند.

آنها اهمیت و ارزش قسمتی از یک گروه بودن را می‌دانند.


مثبت بین باشید:

 

همیشه نیمه پر لیوان را می‌بینند و توانایی پیدا کردن راه

درست را دارند.

.....



نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 16:41 توسط رويا|

سلام دوستان....

1ساله پیش مثل امروز :

شب کنکور من بود و چه شبی... خیلی ریلکس با کلی امید به فردا....

بود که عاطفه یه پیشنهاد داد... بیا و یه وب بساز...

و مثل همین ساعتا بود که جرقه کلاغ پر زده شدو کلاغ پر من به دنیای وب اومد...

......پس یکسالگیش مبارک.....

و اما...

فردا مثل امروز بود... کنکور....

برای اینکه بدونین بعد از کنکور چه حسی داشتم به ارشیوم برین و پست دومم و بخونین...

اما امروز .. به شدت حالم گرفته بود.... چون از فردا متنفرم.... یه دنیا شادی که به تلخی تبدیل شد...

یه خورده که فکر میکنم میبینم نه اونقدام بد نبود اما برای من تلخ بود...

شایدم چون شکستمو قبول کردم این حسو دارم...

اما بی خیال این حرفا...

تولدم و تولدش مبارک

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 20:7 توسط رويا|


View Image
 

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .

بالاخره پرسید :

- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟


پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :


- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است

که با آن می نویسم .


می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .

- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر

به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی میکنی.
 
صفت اول :

می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی و

جود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .


اسم این دست خداست .

او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
 
صفت دوم :

گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده

کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر

می شود .

پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود

انسان بهتری شوی .
 
 
صفت سوم :

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن

استفاده کنیم .

بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را

در مسیر درست نگهداری مهم است.
 
صفت چهارم :

چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل

چوب است .


پس همیشه مراقب درونت باش چه خبر است .
 
 
صفت پنجم :

همیشه اثری از خود به جا می گذارد .


بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن

نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 21:34 توسط رويا|

سلام دوستان...

هستی یعنی چی؟

می تونه به معنی افرینش باشه.... میشه به دنیا گفته شه...

و میشه یه معنی قشنگ تر داشته باشه...

میشه اسم یه دختر کوچولوی خوشگل باشه...

می تونه اسم برادر زاده من باشه...

نزدیک 44 ساعت میشه که این هستی کوچولو به خونواده ما اومده... اولین برادر زاده من...

......عزیزم جشن میلادت مبارک....

جشن میلادت که کلی شادی برامون اورد مبارک..

اما یادت باشه خیلی منتظرمون گذاشتی تا به دنیا اومدی...

بقیه حرفامم باشه وقتی بزرگتر شدی بهت می گم...

و اما شما دوستان:

امشب شب ارزوهاست...

یه ارزوی شیک و خوب بکنین...

یادتون نره برا منم دعا کنین...

شبتون رویایی

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 22:26 توسط رويا|


آخرين مطالب
» شما مرد باش...
» کودکانه ای دیگر...
» الوعده وفا..
» بازگشت...
» قسمت...
» گفتگوبا شیطان
» عادت های انسان های موفق.............. سری اول
» یکسال پیش....
» مثل مداد باشیم
» هستی
Design By : Pars Skin